۱۳۸۸ خرداد ۱۶, شنبه

درباره‌‌ي اخراجي‌هايي كه ده‌نمكي ساخت و چند نكته براي يادآوري

بپذيريم يا نپذيريم، دوست داشته باشيم يا نه "اخراجي‌هاي 2" پديده و ستاره‌ي بي‌چون و چراي اين روزهاي سينماي ايران است. وقتي ركورد فروش تاريخ سينما در اين مملكت مربوط به قسمت قبل همين فيلم باشد و الآن هم با اين كه حداقل نيمي از فزصت اكران آن باقي است فروش آن از 5 ميليارد تومان هم گذشته است و هم‌چنان مي‌فروشد و ديده مي‌شود ناخودآگاه ذهن‌ها به جستجوي علتي براي اين اتفاق حركت مي‌كند: حضور ده‌ها چهره‌ي سينماي تجاري و عامه پسند ، تبليغات "وي‍‍ژه‌"ي تلويزيوني (مثلا حضور گسترده‌ در برنامه‌هاي ويژهي تحويل سال)، سابقه‌ي جنجالي كارگردان آن كه به خودي خود جذابيت مي‌افريند، فروش بالاي قسمت قبلي آن، اختصاص دادن زمان اكران نوروزي براي آن و حذف دربارهِ‌‌ي الي ديگر فيلم پراميد از گيشه و اختصاص تمام سينماهاي نماي دهنده‌ي آن به اخراجي‌ها (كه به خودي خود اتفاقي نادر و بي‌سابقه در سينماي ايران است)، اختصاص دادن سانس هاي سينمايي فيلم هاي ديگر به اخراجي‌ها و چندين عامل ريز و درشت ديگر بدون شك عوامل موثري در فروش فيلم بوده‌اند اما نكته ي اصلي را بايد در موضوع محوري فيلم جستجو كرد.


راست گفت ده‌نمكي كه "به سراغ موضوعاتي مي‌رود كه در آن ها سررشته دارد و ديگران به سراغ آن نمي‌روند"؛ نه كه نخواهند كه اين‌ها ديگر وادي هايي است كه انديشيدن به آن ها هم براي "غيرخودي ها" بي‌خطر نيست. اين كه بي پروا ارزش ها و افراد و موقعيت هايي را دستخوش رفتار و گفتار مشتي اراذل و اوباش دلقك مآب كني كه پيش از اين حتي پرسيدن از آن‌ها هم براي هر كسي مجاز نبود "هنري"ست كه تنها از ده نمكي بر مي‌آيد، وگرنه چه كسي فراموش مي‌كند جنجال هايي كه بر سر ليلي با من است و مارمولك ، و يا پاداش سكوت و به رنگ ارغوان و امثالهم پديد آمد كه سازندگان آن‌ها اگرچه همگي از اين دايره‌ي "خودي‌ها" بيرون نبودند اما آن‌گونه برادري خود را ثابت نكرده بودند كه "برادر ده‌نمكي" كرد. وگرنه بر كسي پوشيده نبود كه مردم كوچه و بازار اگرچه در خلوت خود ده ها مرتبه شديدتر و اتفاقا ظريف‌تر هنجارها و ارزش‌ها و خطوط قرمز را به چالش و هجو مي‌گيرند باز از نمايش عمومي و رسمي آن استقبال مي‌كنند. عجيب نيست كه رزمنده‌ي جنگي كه سال هاي سال در سينما و تلويزيون اين ديار به شمايل قديس واري دست‌يافته بود وقتي از تعبير "لب به لب شدن" براي تنفس مصنوعي به همرزم آسيب‌ديده اش استفاده كند موجب شگفتي و نتيجتا استقبال بيننده ‌شود. ديگر شوخي‌هاي فيلم هم اگر واقعا بتوان نام آن‌ها رو شوخي گذاشت از اين قاعده مستثنا نيستند، جملات و رفتار مضحكي كه اساسا ارتباطي با موقعيت وقوع ماجرا ندارند و با تركيب مجموعه اي از تكه كلام ها و اس ام اس هاي كوچه بازاري، حركات و رقص ها و سرودهاي مبتذل و بازي‌هاي كودكانه‌ي زباني كه گاهي با الفاظ ركيك و حركات وقيحانه‌اي ماند نشان دادن انگشت شصت و پاكت تهوع و صحبت از ياد گلو و معده و "واويلا ليلي" خواندن و بسياري موارد ديگر سعي در خنداندن تماشاگر دارد.

و باز اگر "ده نمكي" در اين ميدان سررشته اي نيز داشته باشد همان نمايش رفتار لمپن‌هايي است كه قهرمانان اثر اويند، آري، او كه سال ها پيش به پشتوانه‌ي همين اراذل به كوي دانشجويان و فرزندان همين مردم (كه از طنز روزگار حالا مي كوشد مشروعيت خويش را از آنان بگيرد!) يورش مي‌برد و "عزت" را به ناكجا مي فرستاد و شيشه و گيشه ي سينماي "آدم‌برفي" مي شكست و داغان مي كرد، خوب مي‌شناسدشان و خوب ازپس نمايش اين لمپن ها برآمده، هرچند كه خود تاب لمپن ناميده شدن ايشان را ندارد و عامه مردم مي خواندشان و برعكس در جاي ديگر در برنامه اي تلويزيوني عكس "شهيد مجيد خدمت" از جيب كت در آورده و صراحتا "لمپن" مي‌خواندش!

ديگر كاراكترها و تيپ‌هايي هم كه او ساخته از اين قاعده مستثنا نيستند، بار طنز فيلمنامه را بايد لودگي و بلاهت بازيگران بر دوش بگيرد و براي باورپذير بودن ان بالجبار موجي از بلاهت تمام كاراكترهاي ريز و درشت ديگر و اساسا منطق فيلم‌نامه را در بر گيرد. وگرنه چه بود ان همه كوشش طراحي صحنه براي واقعي نشان دادن اردوگاه و در مقابل مشنگي‌ي غير قابل باور همه ساكنين اردوگاه از ايراني گرفته تا عراقي‌شان. چه بود موسيقي‌اي كه قرار بود گهگاهي بار دراماتيك فيلم را بر دوش گيرد اما با حركات بازيگران تماشاگر را به پوزخند مي انداخت؟‌ سكانس هواپيما و فوتبال و بساري ديگر را بر اساس كدام منطق فيلنامه اي مي‌توان پذيرفت؟ عراقي‌هاي فيلم هم‌چون سرنشينان هواپيما كودن به تمام معنا مي‌شوند و سياهي لشگر اردوگاه همان فرشتگان و قديسان سابق، و البته مجال حضور هم نمي‌يابند چون نمي‌توان لودگي و خنداندن ازشان انتظار داشت! تنها كاراكتر فيلم كه تنها ظاهرش با آن چه به عنوان جوان و "دانشجو" مي‌شناسيم قرابتي داشت‌ (ريش اصلاح مي‌كرد، شلوار جين پوشيده بود و يا اصلا مثل آدم حرف مي‌زد) از قضا هواپيمادزد و وطن فروش از آب درمي‌آيد.

ده‌نمكي كه امروز لباس كارگردان و نويسنده و روزنامه نگار را از اهل فرهنگ به عاريت گرفته بايد بداند كه اين لباس آداب خود را نيز به همراه دارد. اگر از سونامي و "قيصر زمانه" بودن اخراجي هايش دم مي‌زند و هر نظر ديگري جز خودش را به حسادت و "فاشيسم!" متهم مي كند بايد بداند كه پرفروش بودن يك فيلم نه معيار ارزش هنري آن است و نه حتي لزوما باب طبع بودن مردم بودن آن. وگرنه هنوز مانده تا اخراجي‌هاي او به اندازه‌ي يانگوم و نرگس و بازيگرش روي تلويزيون و البته بلوتوث و "موبايل" تماشا شود و هنوز مانده تا تماشاچيان صمدآقا و گنج قارون را پيدا كند. مي‌گويد منتقدان چون از نقد ساختاري عاجز شدند به تخريب و جوسازي دست زدند حال آن‌كه حتي معدود طرفداران فيلم هم از موضع دفاع در برابر ضعف هاي عديده ي فيلم نامه اي و كارگرداني ان بر نيامدند و تنها به گفتن اينكه "خوب است چون مردم را مي خنداند" اكتفا مي‌كنند.

با اين‌همه جنبه هاي مثبت اين قضايا را نبايد ناديده گرفت، اين كه به هر حال سرمايه اي به سينماي نحيف و در حال احتضار اين ديار وارد شده، اين كه پاي عده‌اي را به سينما باز كرده، اين كه به هر حال مسير تازه اي را شايد براي به اصطلاح كمدي سازان سينماي وطني گشوده تا دست از سر چارچنگولي ها و امثالهم بردارند، و اين كه به هر حال هر جور كه به قضيه نگاه كنيم كم شدن يكي از دار و دسته ي چماق داران (از هر نوعش و اضافه شدنش به دست اندركاران سينما و فرهنگ (باز هم از هر نوعش) به خودي خود اتفاق بدي محسوب نمي‌شود؛ متوجه هستيد كه؟!

هیچ نظری موجود نیست: